جهان تا لحظهای که گورباچف گفت «دیگر نمیتوانیم اینطور گند بزنیم» | دو ابرقدرت چگونه نیمقرن وقت جهان را گرفتند؟

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- سال ۱۹۶۱ بود که برلین را با خطکش و ماله دوپاره کردند. ملاتِ دیوار که خشک شد، آنطرف ماندند «آنها»، اینطرف «ما». دیوار را کشیدند تا آن دیگِ زودپزِ برلین، که بخارش داشت درب اروپا را میپراند، کمی خنک شود؛ و شد. قبرستانی ساکت شد. بهتدریج، آدمهای دو طرف سیمخاردار یاد گرفتند که دنیا همین است که هست. نسلی که در دهه پنجاه و شصت میلادی، چشم در سایه دیوار باز کرد، اصلا تصورش را هم نمیکرد که جهان میتواند شکل دیگری داشته باشد. برای آنها، افق جایی بود که بتن تمام میشد.
اما این آرامش، فقط ویترین کار بود. اوضاع در پستویِ جهان فرق میکرد. آنجا خبری از جنگ سرد نبود؛ جنگ داغ بود، سوزان بود، بوی گوشت سوخته میداد. ویتنام دهه شصت، کشوری که بعد از ۱۹۴۵ تکهپاره شده بود. بخش شمالی در اختیار کمونیستها (جمهوری دموکراتیک ویتنام)، و بخش جنوبی در تسلط یک مشت ژنرال فاسد در سایگون (جمهوری ویتنام) که میراثخوارِ امپراتوری ورشکسته فرانسه بودند. سایگون از سوی بلوک غرب پشتیبانی شده و بواقع بدون کپسول اکسیژن آمریکا دو روز هم دوام نمیآورد.
ویتنام جنوبی، بهخودیخود، پشیزی برای واشنگتن نمیارزید. نه نفتی داشت که چرخ صنایع را بچرخاند، نه بازاری که کالاهای آمریکایی را ببلعد. اما لیندون جانسون که سودای ساختن «جامعه بزرگ» را در سر داشت، پایش را در یک کفش کرد که ویتنام، مسئلهی ناموسی است. میترسید اگر در شالیزارهای آسیا شل بیاید، محافظهکاران گردنکلفت واشنگتن، بودجهی ناهار مدارس بچههای فقیر را قطع کنند. جانسون، با آن غرور تگزاسی، بعدها گفت: «میخواستم هم رهبر جنگ باشم، هم رهبر صلح. فکر میکردم آمریکا جیبش برای هر دو پر است.»
زهی خیال باطل. جیب آمریکا سوراخ بود. نه بمبهای ناپالم، نه هلیکوپترهای کبری، نه نیم میلیون سرباز جوان، حریف ویتنام نشدند. کار به جایی رسید که جانسون سال ۱۹۶۸ عطای کاخ سفید را به لقایش بخشید و جای خود را به ریچارد نیکسون داد؛ جمهوریخواهی که چهار سال اولش را فقط صرف این کرد که چطور پای آمریکا را از آن باتلاق آسیایی بیرون بکشد.
نیکسون، اما، برخلاف ظاهر خشک و عبوسش، شامه تیزی داشت. فهمید که در خانه همسایه دعواست. چین و شوروی، این دو برادر ناخلف مارکسیسم، به جان هم افتاده بودند. پکن شده بود صندوقدار ویتنام شمالی، مسکو هم برای اینکه کم نیاورد مداوما چک میکشید. نیکسون دید فرصت از این بهتر نمیشود و تصمیم گرفت این دو غول سرخ را از هم سوا کند. هنری کیسینجر را فرستاد جلو. نتیجه؟ در ژانویه ۱۹۷۳ در پاریس، قرارداد صلح امضا شد و آمریکا نفس راحتی کشید.
در سال ۱۹۷۲، سال عجایب بود. نیکسون، همان ضدکمونیست دوآتشهای که سایه سرخها را با تیر میزد، رفت پکن، رفت مسکو. با برژنف ودکا خورد، قرارداد امضا کرد، قول داد که کمتر موشک بسازند. سالِ بعدش برژنف آمد آمریکا. سالِ بعدترش نیکسون دوباره رفت روسیه. اسمش را گذاشتند «تنشزدایی». یعنی بیایید فعلا همدیگر را نکشیم، تا بعد ببینیم چه میشود.
در اروپا هم یخها کمی آب شد. ویلی برانت، صدراعظمِ سوسیالدموکراتِ آلمان غربی، که سرش به تنش میارزید، دستش را دراز کرد سمتِ شرق. دیوار سر جایش بود، ولی دستکم میشد از لایِ درزهایش همدیگر را دید. برانت آدم واقعبینی بود. نمیخواست دنیا را زیرورو کند؛ فقط میخواست زندگیِ مردم برلین، کمی، فقط کمی، قابلتحملتر شود. امید داشت به وحدت، ولی نه به عمر خودش.
اما خوشخیالی، متاعِ کمیابی در تاریخ است. تنشزدایی، خیلی زود پنچر شد. آمریکا از درون کرمخورده بود. جنگ ویتنام جامعه را دوپاره کرده بود، واترگیت هم آبرویِ نظام را برده بود. نیکسون با خفت رفت. دلار هم که پشتوانهاش طلا بود، سال ۱۹۷۱ ول شد به امانِ خدا. آن «صلحِ آمریکایی» (Pax Americana) که پزش را میدادند، داشت رنگ میباخت.
توهم پیروزی و باتلاق افغانی
دهه هفتاد برای غرب، دهه فلاکت بود. رونق بعد از جنگ مثل حباب ترکید. شوک نفتی ۱۹۷۳ نیز در حکم تیر خلاص بود. اعراب شیر نفت را بستند تا انتقام حمایت غرب از اسرائیل را بگیرند. نتیجه؟ تورم رفت بالا، کارخانهها خوابیدند، بیکاری بیداد کرد. اقتصاددانها اسمش را گذاشتند «رکود تورمی». یعنی هم چوب را میخوردند، هم پیاز را.
شوروی، اما کبکش خروس میخواند. نفت داشت، گاز داشت، قیمتها هم که بالا رفته بود. مسکو حس کرد باد به پرچمش میخورد. فکر کردند تنشزدایی یعنی اینکه آمریکا دستوپایش را جمع کرده و حالا نوبت ترکتازی رفقاست؛ و شروع کردند. سال ۱۹۷۵، ویتنام و لائوس و کامبوج یکجا قورت داده شدند. شوروی در آفریقا با پول نفت، و از طریق سربازان کوبایی در آنگولا و اتیوپی جولان میداد.
یک سرباز کوبایی با نخوت گفته بود: «ما کاری را که یانکیها یکبار هم نتوانستند به انجام برسانند، دو بار به انجام رساندیم.».
اما این لافزنیها دیری نپایید. روسها هم فهمیدند که «جهان سوم» باتلاقی است که چکمهی هر کسی را میبلعد، چه آمریکایی باشد چه روسی. افغانستان شد ویتنام مسکو. کرملین کریسمس ۱۹۷۹ نیرو فرستاد کابل که مثلا اوضاع را جمع کند. ده سال ماندند و پانزده هزار تابوت فلزی برگشت مسکو. افغانستان کمر ارتش سرخ را شکست.
ریگان و جنگ ستارگان
بیشتر بخوانید: جیمی کارتر کیست؟| فرشته یا شیطان در تاریخ انقلاب ایران
جیمی کارتر، رئیسجمهور آمریکا، که قیافهاش به معلمهای اخلاق میخورد، سرِ قضیه افغانستان شلوغ کرد؛ گفت این بزرگترین تهدید صلح است. قراردادهای موشکی را پاره کرد. ولی مردم آمریکا حوصلهی موعظه نداشتند. آنها تحقیر شده بودند. سال ۱۹۸۰، رونالد ریگان را انتخاب کردند. یک بازیگرِ هالیوود. کسی که بلد بود دیالوگ بگوید.
ریگان آمد و تعارف را گذاشت کنار. گفت تنشزدایی، خیابانِ یکطرفه بوده. شوروی خورده و برده. حالا نوبت ماست. اسمش شد «جنگ سرد جدید».
در دسامبر ۱۹۸۱، لهستان شلوغ شد. جنبش همبستگی. دولت کمونیست ورشو، برای اینکه تانکهای روسی نیایند، خودش حکومت نظامی اعلام کرد. ناتو هم در اروپا موشک کاشت. روسها قهر کردند و از همه مذاکرات رفتند بیرون. در طی پانزده سال پیش از آن، این قبیل قهر و آشتیها هیچ روی نداده بود.
ریگان در مارس ۱۹۸۳ به سیم آخر زد و به «انجیلیها» گفت شوروی «امپراتوری شر» است. دو هفته بعدش هم آمد تلویزیون و از «جنگ ستارگان» حرف زد. گفت میخواهیم سپری در فضا بسازیم که موشکهای اتمی را دود کند بفرستد هوا. ریگان، که برخلافِ ظاهرِ کابوییاش، از جنگِ اتمی بیزار بود و آن دکترین «نابودی متقابل» (MAD) را واقعا دیوانگی میدانست، با این بلوفِ تکنولوژیک، شوروی را کیش و مات کرد. اقتصادِ فشلِ شوروی، نایِ رقابت با کامپیوترها و لیزرهای آمریکایی را نداشت.
اما اقبال تاریخ همیشه با شعبدهبازانی است که میدانند چه زمانی باید کلاه را برداشت و خرگوش را نشان داد. مارس ۱۹۸۵، در راهروهای تودرتوی کرملین، خانهتکانی شد. صندلی دبیرکلی، که در سه سالِ گذشته بیشتر شبیه به تختِ بیمارستان بود و سه پیرمردِ مومیاییشده (برژنف، آندروپوف، چرنینکو) را به گورستان فرستاده بود، حالا خالی مانده بود. پولیتبورو، این شورای نگهبانِ سوسیالیسم، ناچار شد از روی نعشِ نسلِ انقلاب بپرد و سکان را بسپارد به میخائیل گورباچف. جوانی ۵۴ ساله (که در مقیاسِ فسیلهای حزب، حکمِ نوزاد را داشت)، خوشپوش، باهوش، و از همه مهمتر: کسی که آنقدر زنده بود که بتواند بدون عصا راه برود.
فروپاشی تصادفی و پایان تاریخ
گورباچف از نسل دانشگاهرفتهها بود. سفرهایش به غرب، پرده از چشمانش برداشته بود. دیده بود که آنطرف، سوپرمارکتها پر است و اینطرف، صفِ کوپنِ شکر تا افق ادامه دارد. روایت است که همان شبِ انتصاب، بازویِ همسرش، رایسا، را گرفت و در باغ ویلای دولتی قدم زد (چون حتی دبیرکل هم میدانست دیوارهای خانه گوش دارند) و جملهای گفت که حکم فاتحهی اتحاد جماهیر شوروی بود: «ما دیگر نمیتوانیم اینطوری گند بزنیم و زندگی کنیم.»
شوروی داشت خفه میشد. قیمت نفت که سقوط کرد، شاهرگ اقتصاد مسکو زده شد. سیستمِ فشلِ برنامهریزی متمرکز، حتی از تولیدِ لنگه کفشِ هماندازه عاجز بود، چه رسد به رقابت با میکروچیپهای سیلیکونولی. گورباچف فهمید که برای تعمیرِ موتورخانه، اول باید دعوا با همسایه را تمام کند. دستِ دوستی دراز کرد سمت ریگان. در چهار نشست نفسگیر، این دو قطبِ متضاد، یکی بازیگر سابق وسترن که کمونیسم را دجال میدید، و دیگری کمونیست اصلاحطلبی که میخواست لنین را با دموکراسی آشتی دهد، فهمیدند که هر دو، دستکم در یک چیز مشترکاند: وحشت از دکمهی قرمز.
سال ۱۹۸۷ معاهدهای امضا کردند که یک دسته کامل از موشکهای اتمی را روانهی زبالهدانِ تاریخ کرد. این فقط نتیجهی فشارِ اقتصادی یا بلوفِ جنگِ ستارگانِ آمریکا نبود؛ بلکه محصولِ چرخش ذهنی گورباچف بود. او واژههایی را وارد ادبیات خشک مارکسیستی کرد که تن استالین را در گور میلرزاند: «ارزشهای مشترک انسانی» و «کفایت دفاعی معقول». او به سادگی گفت: «ما همه روی یک سیاره زندگی میکنیم، حتی اگر همدیگر را دوست نداشته باشیم.».
اما تراژدی گورباچف، تراژدیِ تمامِ مصلحانی بود که میخواهند ساختمانی را که پیاش کج است، با کاغذدیواریِ نو تعمیر کنند. مشاورانش در گوشش خواندند که اقتصادِ آزاد، بدونِ دهانِ باز نمیشود. گورباچف هم شیرِ «گلاسنوست» (فضای باز) را باز کرد. به اقمارِ اروپای شرقی، آن مستعمراتِ ناراضی، پیام داد که دوران دکترین برژنف تمام شده؛ دیگر تانکی برای له کردنِ معترضان فرستاده نمیشود. او خیال میکرد با این کار، سوسیالیسم چهرهای انسانی میگیرد.
نمیدانست که حکومتهای توتالیتر سازههایی صلب و شکنندهاند و هیچ انعطافی را پذیرا نیستند و وقتی فشار برداشته شود، نمیجهند، بلکه میپاشند. نمیشود به زندانی گفت در سلول باز است ولی لطفا فرار نکن.
فروریزی دیوار
بیشتر بخوانید:
روایتی از فروریختن دیوار برلین | آقای گورباچف، این دیوار را خراب کن!
دیوار، ذهنیت و میراث یک قرن دوپاره | فروپاشی دیوار برلین؛ داستان اشتباهی که یک ملت را آزاد کرد
سال ۱۹۸۹، موعد تسویه حساب فرارسید، تسویه حساب واقعیت با پنجاه سال دروغ. دومینوها نه با صدای مهیب، که با تقتقی خشک شروع کردند به ریختن. اول لهستان، جایی که سبیلهای کلفتِ لخوالسا و کارگرانِ کشتیسازی گدانسک، سالها بود که زیرآبِ کشتیِ حزب را میزدند. بعد مجارستان، که همیشه نیمنگاهی به وین داشت و با اولین فرصت، سیمخاردارهای مرزِ اتریش را قیچی کرد تا سوراخی در پردهی ضخیم آهنین باز شود. آلمان شرقیها، این زندانیان منظمترین زندانِ تاریخ، وقتی دیدند در پشتی اردوگاه باز شده، معطل نکردند. سوارِ ترابانتهای پلاستیکی و دودزایشان شدند، زن و بچه و قناری را زدند زیرِ بغل، و از راه مجارستان زدند به چاک. تصاویر این فرار بزرگ، وقتی از تلویزیونهای آلمان غربی پخش شد و امواجش از دیوار رد شد و به خانههای برلینِ شرقی رسید، دیگر نمیشد جلویِ سیل را گرفت. خیابانهای لایپزیگ و درسدن منفجر شد. شعارها از «ما میخواهیم برویم» تبدیل شد به «ما همینجا میمانیم»؛ یعنی: اگر نگذارید برویم، همینجا را روی سرتان خراب میکنیم؛ و سرانجام در شب نهم نوامبر، شبی که تاریخ، با تپق و لکنت زبان یک بروکراتِ میانرده رقم خورد. گونتر شابوسکی، سخنگویِ حزب که تازه از تعطیلات برگشته بود و نمیدانست دنیا دستِ کیست، در کنفرانس خبری کاغذی را اشتباه خواند. خبرنگاری پرسید: «از کِی؟» شابوسکی سرش را خاراند، عینکش را جابجا کرد و گفت: «تا جایی که من میدانم... فورا.»
همین یک کلمه، حکم دینامیت را داشت. مردمِ برلینِ شرقی، ناباورانه، با پیژامه و کت، هجوم بردند سمتِ ایستگاههای بازرسی. نگهبانهای مرزی، آن سربازانی که سالها برای شلیک به هر جنبندهای تربیت شده بودند، حالا گیج و منگ، تلفن را برمیداشتند و به بالا زنگ میزدند. اما «بالا» وجود نداشت. رهبران یا خواب بودند، یا مست، یا مشغولِ بستنِ چمدان. کسی جرات نکرد دستورِ شلیک بدهد. سرهنگی در ایست بازرسی بورنهولمر، که دید جمعیت دارد گیتها را از جا میکند، تصمیم گرفت جانش را بخرد و تاریخ را عوض کند: «باز کنید!»
دروازهها باز شد؛ و آن دیوارِ بلند، آن نمادِ عبوسِ جدایی که قرار بود صد سال بماند، زیرِ چکمهها و کلنگهای مردمی که میرقصیدند، گریه میکردند و شامپاینِ ارزان میخوردند، دود شد و رفت هوا. جهانِ دوقطبی، در یک شبِ سردِ پاییزی، در میانِ بویِ الکل و اشکِ شوق، تمام شد. تا کریسمس، بلوکِ شرق شده بود خاطرهای در فروشگاههای سوغاتی؛ تکههای دیوار را میفروختند پنج مارک.
پایان تاریخ
بیشتر بخوانید: همسایهی شرور ما | دویست سال کشمکش و شیدایی در روابط ایران و روسیه
سال ۱۹۹۰، فقط مانده بود حل معمای ژرمنها. مارگارت تاچر، بانوی آهنین که کیفدستیاش از تانکهای ناتو خطرناکتر بود، از ترس اینکه دوباره صدای چکمههای آلمانی را بشنود، دندانقروچه میکرد. او به گورباچف التماس کرد که جلویِ وحدت را بگیرد. اما گورباچفِ ورشکسته، دیگر توانی برای نه گفتن نداشت. جرج بوش پدر و فرانسوا میتران، حسابگرتر از آن بودند که جلویِ جریان رودخانه بایستند. هلموت کُل، صدراعظمِ آلمان، راهِ حل را در جیبش داشت: پول. او با «دیپلماسی چکبوک»، و با کیفهایی پر از مارک آلمان، رضایت گورباچف ورشکسته را خرید. ارتش سرخ، آن نیرویِ مهیبی که ۴۵ سال سایهاش بر سر اروپا سنگینی میکرد، مثل مستاجری که کرایهاش عقب افتاده، بساطش را جمع کرد و رفت. سوم اکتبر ۱۹۹۰، آلمان دوباره شد یک کشور؛ و اروپا نفس راحتی کشید، نفسی آمیخته با کمی دلهره.
دسامبر ۱۹۹۱ هم که پرچم داس و چکش از فراز گنبد کرملین پایین کشیده شد و پرچم سهرنگ روسیه بالا رفت، آمریکاییها در واشنگتن شامپاین باز کردند و پایان درام بشری را جشن گرفتند؛ و در این نقطه بود که بلوک غرب خطا رفت. غرب که سرمست پیروزی شده بود، بزرگترین اشتباهش را مرتکب شد و روسیه را نه به عنوان یک شریک جدید، که به عنوان یک بازندهی تحقیرشده رها کرد. غربیها گمان کردند با فرستادن مشاوران اقتصادی هاروارد و تجویز «شوکدرمانی»، میتوانند از دل ویرانههای استالینیسم، یک دموکراسی جفرسونی بیرون بکشند. اما آنچه بیرون آمد، الیگارشیِ غارتگر، فقرِ مطلق، و حسِ عمیق تحقیرِ ملی بود. حالا که از پس غبار سه دهه به آن روزها نگاه میکنیم، تصویر روشنتر و البته تلختر است. آن فروپاشی دراماتیک، حلال مشکلات بشر نبود؛ بلکه فقط درپوش را از روی دیگ جوشان کینههای قومی و ملی برداشت. اروپایِ امروز که در هزارتوی بوروکراسی بروکسل گم شده، و روسیهی پوتین که با حسرت امپراتوری تزارها، میخواهد عقربههای ساعت را به عقب برگرداند، همه و همه فرزندان ناخلف همان دوراناند.
جنگ سرد تمام شد، اما صلح گرم هرگز از راه نرسید. دیوار برلین فروریخت، اما مصالحش دور ریخته نشد؛ با آنها دیوارهای نامرئیِ بلندتری ساختند: دیوارِ بیاعتمادی، دیوار نابرابری، و دیوار حماقت تکراریِ بشر. ما فکر میکردیم با حذفِ «دشمن»، جهان بهشت میشود. فراموش کرده بودیم که دشمن، اغلب در آینه است، نه در آنسوی دیوار.
قرن بیستم با وعدهی اتوپیا آغاز شد و با لاشهی ایدئولوژیها به پایان رسید، تا به ما بیاموزد که تنها درسِ تاریخ این است که آدمیزاد، هیچ درسی از تاریخ نمیگیرد.





" جمهوری اسلامی توسط امریکا و انگلیس در ایران
روی کار آمده و روزی که تاریخ مصرف این رژیم برای آنها تمام شود ، در کمتر از دوهفته آن را جمع خواهند
کرد . "
اما این انسان چموش از آن درس نمیگیرد بلکه تجربه را بایستی تجربه کند به بهایی بسیار گزاف